بنا به دلایلی ترجیه می دهم در خانه ای دیگر بنویسم ،از دو سه نفر رفیقی که بی هیچ چشم داشت لینک متقابل به من پیوند داده بودند خواهش می کنم ،آدرس جدید مرا ثبت کنند
http://shomalgan.blogfa.com
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 1:53  توسط شخص ثالث
چه كسي ست كه آزادي را آرمان نداند؟
لفظ كلمه شيرين است و در معناي اوليه مخالف ندارد .بحث بر سر تعبير است از اين آرمان كه قصد ورود به باتلاق ناپاك تعبيرات و حد و مرز هاي سياسي آن را ندارم .
غرض از طرح بحث آزادي ، ادعاي عموم مخالفان حكومت است مبني برمبارزه براي دستيابي به جامعه آزاد.و باز هم از تشريح اين بحث كناره گيري مي كنم .
هدفم طرح اين پرسش است كه چقدر در مخالفت هاي مان با حكومت مي انديشيم؟ واقعا تا چه حد تحمل زندگي در جامعه ايدآل مان را داريم؟
بحث فرهنگ است . اگر قدرت در دستان ما باشد با مخالفين خود چگونه برخورد مي كنيم؟ آن ها را فيلتر نخواهيم كرد؟
به عقيده شما آنچه در غرب به عنوان جامعه آزاد تعريف مي شود جامعه ايده آل ايران است؟
تا به حال انديشيده اي كه مي تواني قضاوت و مجازات كسي را كه لفظا به تو توهين مي كند يا دروغ مي بندد ، به افكار عمومي واگذاري يا نه؟
تحمل جنگ در رسانه را داري يا از قدرت سياسي خود براي ساكت كردن مخالفان استفاده مي كني؟
شاكي ام از اينكه در ايران كافيست يك نداي مخالف برخيزد تا عموم مردم چشم و گوش بسته آن را تاييد كنند ، در حالي كه صداي مويد حكومت يك لحظه هم مجال صحبت نمي يابد!
ما چقدر با رهبران حكومت فرق داريم؟ تفاوتمان بيشتر از صورت عقيده است؟
مشكل فرهنگ است در ايران ، من به عدالت طبيعت بسيار معتقدم ،
بدانيد به محض اينكه اكثريت مردم ايران تحمل زندگي در جامعه آزاد سياسي را داشته باشند ، آزاد خواهند بود ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:56  توسط شخص ثالث
|
آقاي
جم دير كرده ،
اين روز ها خيلي ها دير مي كنند ،
"تشويش اذهان عمومي"
"ترويج اكاذيب"
"توهين به مقدسات"
" و گاها اقدام عليه امنيت ملي !!!"
اين ها يعني هميشه جرمي وجود دارد كه تو هم احضار شوي آنجا ! تو هم دير كني و شايد ديگر برنگردي !
آقاي
جم دير كرده ،
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:19  توسط شخص ثالث
|
چند ثانیه بیشتر نمانده تا انفجار ...
خوش بین باشم 50x365x24x60x60 ثانیه دیگر ...
احساس می کنم گران شده ام ، گرانتر از اینجا ، من هم خواهم رفت ، دیر یا زود مهم این است که من هم خواهم رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:7  توسط شخص ثالث
|
اين را بدانيد
هيچ كس براي دل خودش نمي نويسد !
اينجا جاييست براي تخليه .شايد براي خيلي ها جايي باشد براي ابراز وجود ،كه تعددش را افتخار دانند ،
شايد هم مكاني براي نمايش آنچه در دنياي بيرون نمي توان نمود ،
هستند كساني كه با آن به خودشان ثابت مي كنند : من فرق دارم ! تو يا تائيد مي كني كه اگر نكني پس نمي فهمي ، اصلا تو را چه به دنياي شعر و هنر !
و چه رنج مي برم از مصاحبت با اين خيل عظيم كه درك نمي شوند ،نيست كسي بهشان بگويد كه اگر كسي نمي فهمد تو را ، نوشتنت چيست ! نوشتنت است؟ نظر خواستن ات چيست؟
چه بس كه شنيديم يگانه ديدند خود را در دنياي هنر و غير از ايشان احدي راه به آن برهوت نيافت !
پس زلف ها بيافشاندند و ريش ها آراستند كه ريشه دار شود سخن شان در صورت !كه آري من متفاوتم .
آري من مي توانم خيلي حرمت ها را بشكنم چون روحم لطيف است ،روزها و شب ها و ماه ها و سال ها زجر مي كشم و شكنجه مي كنم كه بدانند من فرق دارم !
نه رفيق ...
هنر آن ست كه صادقانه اعتراف كنم به دلگرمي همين چند ده نظر است كه نوشتنم مي آيد . و هنر مند منم كه هيچ فرقي با خواننده ام ندارم . هنرمند منم كه درك مي شوم .
هنرمند منم كه بلدم از زندگي ام لذت ببرم .
هنر مندم من كه هنرم را همه مي فهمند، همه مي بينند .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 3:10  توسط شخص ثالث
|
اين آمد ، آن يكي رفت و ته مانده آن همه آمد و شد ،جز من نبود .سالي گذشت و به شدت معتقد شدم جز "من" براي من نيست .دريافتم ، معيار ارزش "من" است و حركت خارج از مسير خواهش "من" نامعقول .
من اگر تو را مي ستايم دليلش "من" است ،نه تو .
چه نياز"م" وجود تو باشد ،همين "من" را فداي هستي ات خواهم كرد ، نه به خاطر تو ، به خاطر "من".
تلخ است ، ميتواني زيبا ببيني اش ...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 21:38  توسط شخص ثالث
|
يك سال گذشت ، يك عشق تمام شد ، يك هوس كور شد ، يك من من شد
يك نفر آموخت ، يك نام نامي شد ،
يك غرور شكست ، يك روح افسرد ، يك دل عاشق شد ،
يك سال گذشت ، يك مرد بزرگ شد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:28  توسط شخص ثالث
|
تو هم بیا و برو ٬
می آیید و می روید
دفتر مشق من هنوز برگ سفید دارد.
تو هم بیا و خط خطی کن و پاره...
چه ملالیست؟
چند برگ می خواهی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:33  توسط شخص ثالث
|
عاشق دختر روسپی شهر شده ام ٬ من مرد نیستم ...
دختر روسپی عاشق من است ٬ او اما زن است ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:23  توسط شخص ثالث
|
چشم بسته...

دست ، رو موبايل...

دل ، بي قرار...

فكر ، فرداي نو...

ذكر ، پس چي شد حرفي كه زد ؟

ررررررررررر ، ررررررررررررررررررررررررررر، ويبره ی قلب تو بود؟
پی نوشت : طلی مرا سخت گرفته بود ٬خود را جدی !!!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 3:34  توسط شخص ثالث
|
از جنگل بيزارم، مي روم .بايد بروم آنجا كه ندانند از من .
ندانند مرا شكسته اند ...
سبز مي ترساندم ،سياه مي خواهم سياهه سیاه ...
دامن سرخ و سياه برهوت را تنها بو مي كشم ، تنها مي روم .اينجا همسفرم سايه است و يارم دندان هاي سفيدم...
مي روم آنجا كه بدانم همه برمنند ٬با مني نيست. تا آسوده از شبيخون چشمانم را روز و شب باز نگاه دارم ....
فقط گوش کن...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:35  توسط شخص ثالث
|
ديگر نه پنجره ايست براي باز كردن ، نه تختي براي ايستادن و نه ديوار سفيد رنگي مانده كه به عشق ديدن آنسويش روي دسته چوبي تختم بايستم.
اما جاده ها هنوز دوراهي دارند . چشمان نگران دختر همسايه مان هم گويا مدتي ست كه نا اميد شده از روشني دوباره چراغ زرد اتاق من ،شايد حالا لودگي هايم را آرزو مي كند . شايد حالا خواب است ،خواب مي بيند. خواب بنفش و قرمز قفس حرفهاي نامفهوم مرا ...
شايد هم نه ...
امروز نه سرم درد مي كرد ، نه دوستم از زندگي ناليد.امروز روز "هيچ چيز" بود.امروز روز سكوت بود و نم نم كريه باران در يك ظهر زمستاني و تاريك.
حالم از امروز ها بد است.
در ادامه اين پست http://www.861.blogfa.com/post-33.aspx
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:43  توسط شخص ثالث
|
حکم به دل است .برگ برگ در انتظار آست نشستم .نمی بینی خشت های مرا را بریده اند ؟ نکند بازی را با خته ایم؟
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش/و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 13:12  توسط شخص ثالث
|
برای من و برای ادامه ی زندگی چیز خاصی لازم نیست یک اتاق کوچک چند کتاب کمی طناب و یک دوست خوب خوب خوب که از زیر پای من چارپایه را بکشد...
پی نوشت :طناب را به کجا ببندم؟ برای رسیدن به سقف چهارپایه کوتاه است ، چند کتاب باید زیر پایم باشد !
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 13:42  توسط شخص ثالث
|
خدايي ساخته اي از جنس نا شناخته هايت٬
و آنچنان بزرگش خوانده اي كه كس را ياراي تصورش نيست.
چه هراسيست از خودساخته!؟
خداي من اما از جنس من است٬تسليم و فرمانبردار
چه ٬كه خواستم از او و موجود شد٬
خداي من٬ من است
مرا بايد كشت!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 13:58  توسط شخص ثالث
|
معجوني از آن چه سالها حتي با چشمان بسته هم در خيالم راه نمي یافت ،شده است موزيک متن زندگي ام ...
و امروز با چاشني تپش موزون دندان پوسیده ام ،که از خاطر نبرم روزهاي بی آهنگ و يک نواخت سر دردهاي پياپي.از يادم نرود ميله هاي فولادي نگاه مادر و گرماي شرجی روزهاي پرهوس .
از يادم نبرم شيطان وجودم را، که بيش از خداي پاکي هايتان به من مي انديشد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:38  توسط شخص ثالث
|
شده است تا كنون ، بگذاريد همه چيز سرتان خراب شود ؟
شده است آن لحظه كه همه منتظر عكس العمل و دفعاتان از خود هستند ، بگذاريد و برويد؟
چه لذتي دارد !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 21:53  توسط شخص ثالث
|
گرم بودم ،گرم بود . سرد شد ، چون سرد شدم. مي گفت در جريان زندگي ات حل شده ام . مي گفت ديدار هفتگي مان همچون برنامه هفتگي مدرسه شده است كه با كوچكترين بهانه پيچانده مي شود ! حق داشت ...
مدتي ست كه ديگر از خاله بازي خسته شده ام ، نقش پدر برايم سنگين است ، مدتيست انتظارات دخترانه عصبي ام مي كند .
كمي خسته ام ،
چند ماه پيش به يكي از دوستانم گفتم ،مي خواهم همه عوامل استرس را از زندگي ام حذف كنم ،حداقل مدتي فقط متعلق به خودم باشم . حذف اين يكي برايم دشوار است .
شهامت گفتنش را نداشتم ،خودش فهميد ،اين بار هم خودش فهميد.
كاش مي شد از او خواست فقط مدتي برود و تنهايم بگذارد .كمي دورتر بايستد .
به او خواهم گفت :خدا حافظ عزيزم .
هميشه در خاطرم بزرگ خواهي ماند .
پی نوشت : نوشته شده در دوشنبه بيست و دوم شهريور 1384
۱-فتبارك الله احسن الخالقين !
2-داعيه تفكر و انديشمان گوش فلك را كر مي كند ، رو در روي خدايان مي ايستيم ، اصول و بنيان او را زير سوال مي بريم و آنگاه آنچنان مغلوب و مقهور يك فقره ضعيفه در مي مانيم كه نمي فهميم از كجا خورده ايم !
3-باشد تا عبرت خلايق شود و زين پس از بحث در باب اجناس لطائف و پيشگويي در وصف رفتارمان با اين مخلوقات عجايب بپرهيزيم!
4-نتوانستم ! موضوع پست بالا را فراموش كنيد ،منحل شد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 21:22  توسط شخص ثالث
|
پنجره اتاق تاريكم را باز مي كنم ،هواي اتاقم كمي تازه شود .روي تختم ايستاده ام.روي تختم كه مي ايستم بيشتر مي بينم .حتي آنسوي ديوار هاي سفيد رنگ خانه مان .آنطرف پر است از جاده هايي كه همه شان به دو راهي ختم مي شود .تختم اكنون سكويي ايست براي گسترش ديدگاهم .از بالا كه نگاه مي كنم خيلي چيز ها برايم هويدا مي شوند .چشمان نگران دختر همسايمان را مي بينم كه ماه هاست به روشني اتاق من دوخته ست و شايد مي انديشد به شب هايي كه چراغ زرد رنگ اتاقم خاموش است .مي دانم وجودم شكنجه اش مي دهد.لودگي هايم عذاب آورست ،خودم هم مي دانم.
چشمهايش خسته است ، خسته است از تلاش بي پايانش براي رمز گشايي لبخند ها و كنايه هايم.آنقدر با قفل و رمز و كليد خو گرفته كه نمي بيند حرفهايم اصلا كليد نمي خواهد .
امروز سرم درد مي كرد ،دوستم از زندگي اش مي ناليد .مي گفت خيلي مزخرف شده است .او استاتيك دارد .حق با اوست .به او گفتم زندگي هميشه همينطور بود ،منتها غرق آن بودي نمي فهميدي چه مي گذرد.به او گفتم فقط وقتي مي انديشيم كجاييم ،چه مي كنيم ،به كجا مي رويم كه سرمان درد مي كند !با اين حال همه حياتمان را دوستش داريم.
چه سريست ،انسان هرآنچه را كه دوست دارد بيهوده مي پندارد؟ علت شايد وابستگي اش باشد و ترس از دست دادنش ،شايد خلاء نداشتنش .
دستم اندكي مي لرزد ،امشب از همان شب هاست كه خوابم نمي برد ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 3:0  توسط شخص ثالث
|